تبلیغات
ACAIAKARAHARA - خاطره....
مثل یک گرگ باش.....گرگ یعنی لشکره یک نفره.....

خاطره....

شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:21 ب.ظ

Wяιтєя : ا ر یـــ ـــ . . . کــیـــر یــ ه ــا ر ا . . .




فکر کنم اولین باره دارم اینجا خاطره می نویسم....
خب ازکجا شروع کنم؟
یادم اومد...
امروز96/2/23که ماه اردیبهشت و روز شنبه ی خودمونه
تولد بهترین و صمیمی ترین دوستم ملیکا بود....
ما قبل از این روز قرار گذاشته بودیم تو کلاس برای ملیکا
یک تولد خودمونی و دوستانه بگیریم...
حیچی دیگ....
رفتم مدرسه و پریا اومد و گفت:برای ملیکا چی خریدی؟
ناگهان موحای تنم مورمور شد و گفتم:مگه فردا نباید میاوردیم پری؟
گفت:نه بابا امروز بود دیونه...مگ نگار بت نگفت شنبه؟
حرصی میگم:اون....گفت یکشنبه بیارم
حیچی دیگ رفتیم صف بستیم و رفتیم تو کلاس....
زنگ تفریح ک خورد طبق نقشه دنیا ملیکارو برداشت و از کلاس برد بیرون توحیاط تا سرگرمش
بکنه و ما وسایل تولد رو اماده کنیم....
کیک تولد عبارنتد از:3عدد کیک دوقلوی شکولاتی و یه کیک تکیه پره شوکولات
اینارو از جلدش دراوردیم و گذاشتیم رو میز.....
ریحانه ام چوب چوب اورده بود گرفتیم رو کیک گذاشتیم ب عنوان شمه تولد
فرو کردیم تو کیک:|
بد من و نگار مثل جت رفتیم طرف راه پله و داخل حیاط رفتیم....
باکلی دلهره که ملیکا نبینه رفتیم طرف بوفه و 6تا ابمیوه گرفتیم
2تاش پرتقال بود بقیه ابمیوه یه رنگ دیگه بود.....
سه تا من سه تا اون با بدختی گرفتیم و رفتیم طرف دروازه راحرو:|
از شانس گوه ما ملیکا و دنیا و پریسا جلوی ما دراومدن....
نگار ندیده بود من گفتم:حوی نگار رات و کج کن از اون ور بخشه 9ما بریم:|ملیکا
و پریا و دنیا اونجان حیچی دیگه با کلی خدا خدا ک ندیده باشه
راه رو کج کردیم رفتیم راه پله9ما:|
بازم از گوه شانسی ملیکا روبروی ما داشت با دنیا حرف میزد:|
پری مارو دید با اونیکی پری اومدن جلوی ما و الکی بحث کردن و مارفتیم با بدختی داخل:|
رفتیم تو و به شکل قلب روی میز ملیکا ابمیوه رو دور کیک تولد چیدیم:|
بدحدایای گران بهارا کناره اونا قرار دادیم:|
بد مهسای پایه ی ما رفت و منم رفتم دنبال مهسا کهب ریم بیاریمش مهسا به دنیا گفت و رفت داخل بد که داشتن ملیکارو میاوردن جستی کردم و رفتم از پشت چشمای ملیکا رو گرفتم:|
اقا با این وضعیت اوردیم تو کلاس کل کلاس شروع کرد به گفتن:تتولد تولد تولدت مبارک:|
حیچی دیگه دم میز دستم رو از روی چشای ملیکا برداشتم اونقدر ذوق کرد نزدیک بود بمیره:|
شده بودیم 10نفر خواستار ابمیوه:|
حیچی دیگ من و ملیکا یک ابمیوه ی مشترک خوردیم با یه کیک مشترک
پریا و دنیام مشترک خودن....
بقیه تکی خوردن با کیک....وقتی خوردیم دیدیم دبیرا نیمدن....
به نوازندگان عزیزه کلاس گفتیم بزن بگیریم برقصیم:|||
حیچی دیگه شروع کرد زدن و حمه ی کلاس شروع به خوندن کردن:
بامن میرقصی[شروع به دست زدن کردیم]وقتی می رقصی من ازت خوشم میاد به دلم نشستی
حالا من اول رفتم وسط و شروع به رقصیدن کردم بد یکی یکی اومدن وسط نصف کلاس داشتن می رقصیدن:|
یه 20 دیقه رقصیدیم رفتیم سره جای خود تمرگیدیم:|
رو تخته من نوشته بودم تولدت مبارک:|
دبیر اومد دید گفت:چون تولد گرفتین من امتحان نمیگیرم:|
یک ذوق کردیم:|

کامنت یادتون نره




cσммєηтѕ : کامنت یادت نره
Ɛɗιт: شنبه 23 اردیبهشت 1396 01:59 ب.ظ